|
يقولون عنها مجنونة !! لبقائها معه!......لحبها له! فهي تضحكه…………هو يبكيها هي تداوي جروحه………..هو يفتح كل جراح ماضيها هي تحترمه و تقدر كل شيئىٍ يفعله.............هو يعتبر نفسه متفضلاً في اليوم الذي يعترف فيها فنعم! هي مجنونة!! تستحقُ لقبها! و تفتخرُ به! فهي تحبه رغم كل شيئى!! فمرةً قبل عدة سنوات......... أحضر لها وردةً و قال : (أحبك و سأحبك مادمت حيا!) وهي ارتوت و اكتفت و احتمت طوال حياتها معهُ...... بجملةٍ قيلت قبل أن ينفجرَ بُركانَهُ!! بجملةٍ بدءاً من اليوم ستعتبٍرُها هي و قائلُها شبحاً من ماضيها!! + نوشته شده در 2008/1/20 17:14 توسط hardcandy |
بله,او رفت + نوشته شده در 2008/1/19 16:9 توسط hardcandy |
باز هم مى خواهم از ديوانه ام بگويم , از تنهاييش, از سادگى اش و از آرامش و گرمى روحش.. زندگی را با تمام بديهايش دوست داشت ,عاشق تنهايیش بود,دردهايش را يادگاری نگه داشته بود و تنهاى تنها سفر مى كرد.غم هايش را به دوش گرفته بود و بى صدا و بدون اعتراض در شب هاى بى ستاره قدم می زد....
امشب ديوانه ام را ديدم,,, دور بود و نزديك , شيرين بود و تلخ, آرام بود و خروشان.. + نوشته شده در 2008/1/16 21:24 توسط hardcandy |
من از دیوار همسایه طنابی قرض خواهم کرد به امیدی که باز آیی زمان را , دار خواهم زد!! شبانی می شوم , شبگرد ولی فارغ ز هر گله! تمام خواب را از خود رهاتر می کنم امشب! تو نور شعر من بودی تو در آغوش من آزین و در شب های بیتابی تو از من خواب می خواهی؟؟!! دو چشمم بی تو گریان است غمین و سرد و بی باور و از تو خواهشی دارم کمی ساده و شاید دور از منطق.. بیا زیبای مو مشکین بیا تا آخرین قطره بمان با گریه های من... تو را آغوش می گیرم و دستانم در آن لحظه شود چتری به روی بازوان تو و از تو , تا ابد تا لحظه میعاد می خوانم... + نوشته شده در 2008/1/12 23:30 توسط hardcandy |
ديشب باران مى امد.. + نوشته شده در 2008/1/10 23:18 توسط hardcandy |
من از تقیید بیزارم
من از زنجیر من از زندان من از تهدید بیزارم.. من از قانون جنگل ها و این حکمی که می راند, زمین را تا نهایت پوچ بیزارم!!!!!!! + نوشته شده در 2008/1/8 16:56 توسط hardcandy |
من عاشق سکوت
بیزارم از خروش و از شهر پر صدا آرام می روم آرامش دلم با یک نفس فقط در این جدال شوم شاید شود رها.. دست مرا بگیر چشمان خود ببند! تا سوی کلبه ام راهی نمانده است.. آنجا برای تو شهری ست منتظر شهری به عمق عشق خالی ز هر صدا !!.. در سفره ام بجز نان محبتت با جامی از صفا پیدا نمی شود.. دور از گزند غم و از شرم و از حیا من را بغل بگیر من را رها مکن! با شعر من بکش از سینه ات نفس آهنگ شعر من ! آزاد کن قفس.. امروز شعر من بوی تو می دهد عطر تو را زمین با شور اطلسی با عشق لاله ها تا دور می برد.. گرمای سینه ام با نور دیده ات و آنگاه بوسه ات زیباتر از بهار بی پرده می شود! این بازوان تو با گیسوان من در خلوت سکوت آخر چه می شود؟؟!! در رود چشم تو چون غرق می شوم دیگر نمی توان دل را رها نمود..! باید ز لعل تو جامی ز می خرید فارغ ز التهاب و از بود و از نبود چاک از قفا درید.. در تپه های شن با دست حنجره فریاد را بزن خالی شو از هوس و از شور هر وطن با یک نوازشت جاوید کن مرا و از نور دیده ات خورشید کن مرا !!! + نوشته شده در 2008/1/7 16:9 توسط hardcandy |
+ نوشته شده در 2008/1/4 22:9 توسط hardcandy |
أحبائي , عائلتي.....
لا تلوموني ان تغيرت أحوالي , تقلبت فصولي أو اختفت سعادتي لا تسيئوا فهمي ان لم أعد أكترث أو أبالي و لا تعجبوا ان رأيتموني كالأموات أحيا بينكم...... + نوشته شده در 2008/1/4 22:8 توسط hardcandy |
زمین را از سیه تاریک
عزا را رخت می پوشم تمام جام غم ها را از امشب تا سحرگاه قیامت باده می نوشم!! چراغ خانه خاموش است تمام سفره ها بی نان تمام خنده هایم را درون اشک چشمانم نمودم در قفس زندان!! به هر آهنگ غمگینی کتاب شعر می سازم.. به دل های زمین خورده ز زخم بی وفایی ها به رقص گریه می نازم.... + نوشته شده در 2008/1/4 22:7 توسط hardcandy |
+ نوشته شده در 2008/1/4 22:6 توسط hardcandy |
صدای بارش باران
زمین خیس از گریه و بوی آب و مشتی خاک که هم آغوش هم گشته در این لحظه.... و بوی رویش شبنم و آن گل های بشکفته عجب حال عجیبی دارد این صحنه!!!!! و ابری دیده می گردد که قلبش حامل باری ست از اندوه و دیواری از این دیوار , کوته تر ندیده. و چتری روی این سرهای پوشیده که غافل گشته از ادراک یک بوسه!! و من می خواهم امشب زیر این باران.. بیایم لخت و عریان از پریشانی!! و فریادی زنم... از رعد سنگین تر!! و از هر برق روشن تر!! و شاید قطره ها از من نمی ترسند که روی گونه ام این گونه می لغزند!! تمام گیسوانم خسته از بالش رها.... آزاد از شانه و همچون لشکری خسته که از صد جنگ برگشته نمی داند کدامین سو رها گردد!! تمام جسم من از قطره ها سرشار و خیسم بیش تر از آب!! چه لطفی دارد این خیسی .. زمین تا آسمان گویی یکی گردیده راهی نیست... و احساسم از این بالاتر است امشب!! برای دیدن چشمت.. برای زندگی با تو .. برای مردن با تو.. + نوشته شده در 2008/1/4 22:6 توسط hardcandy |
هي جملةُ قلتها....... مهما فعلت لن تستطيع أن تسحبها و مهما ترجيت لن أغفر لك عليها فبهذه البضعة كلماتٍ كسرتني! و آکثر ما یقتلنی هو جهلك لأثر هذه الكلمات في نفسي . بثلاث كلماتٍ محيتَ كل الأحاديث و الذكريات الجميلة من ذاكرتي و لم تبقى الا هذه الحروف المبعثرة! لأُكَوِنَ فيها فكرةً عنكَ! صدقني أنت لا تريد أن تعرف نظرتي اليكَ لأنك لو عرفت...... ستستحقر نفسك الى ما لا نهاية! كل هذا بفعل ثلاث كلمات! فانتبه المرة المقبلة عندما تكلمني....... + نوشته شده در 2008/1/4 22:5 توسط hardcandy |
دیدگانم بیدار
همه جا خاموش است امشب از هر شب دیگر ساعت کندتر می رود آرام , آرام اشک هایم جاری سینه ام مالامال از غم تلخ سوالی بی جا خواب را وعده دیدارم نیست دیگر از بیداری رخت خواهم پوشید! من خطایی کردم تلخ تر از آدم سخت تر از حوا و خودم می دانم بدتر از کشتن هابیل به دست قابیل!! سینه ام سنگین است هم چو یک جام ترک خورده دگر می چکد از گوشه آن خون دلم.. و چه بیزار شدم من از خود دل پر مهر تو را آزردم و خودم می دانم که چه کردم با خود و پشیمان شدنم کم سود است من تو را می گویم که بدانی امشب! تو مرا با سبدی از غم ها به خیابان بلند وحشت و به سردابه تاریک جنون خواهی برد. دستهایم لرزان قلم از لرزش دستم ترسان! و غرورم را من می گذارم به حراج و به ارزانی یک دانه جو می فروشم به نگاهی از تو! و قسم خواهم خورد به خدایی که تو را خلق نمود از نجابت از گل از تمام خوبی.. که برایت امشب تا سحر بیدارم تا که با قطره اشکم شاید نامه ای بنگارم.. من تو را می خواهم!! با همان لحن قدیم با همان مهر لطیف و جدا از پایان.. من برایت قلمی خواهم ساخت جوهرش خون دلم و به خواهش از تو واژه عفو طلب خواهم کرد.. و تو ای زیبایم!! با همان رد بزرگ باز هم با من باش دوستت می دارم دوستت می دارم.. + نوشته شده در 2008/1/4 22:4 توسط hardcandy |
در این دنیای وانفساه!... که بوی غربتش می بارد از هر جا ندیدم تا به حال از عشق سنگین تر! و از رنگش که تک رنگ است رنگین تر! و این پیچیده آسان چه اعجازیست .. ای مردم!! که فهمش را نمی آید به مغز عالمان ادراک.. و می دانم فقط این را که در دنیای پر منطق ندیدم عاشقی عاقل ندیدم عاقلی عاشق و از من گر بپرسد کس نمی گویم بجز از عشق نمی خواهم بجز دیوانگی با شور لیلی ها نمی خواهم بجز مردن برای جامی از مستی و آن هم از لب دلدار ساقی ها.... + نوشته شده در 2008/1/4 22:3 توسط hardcandy |
تركت ذاكرتي , هجرت جسدي , حررت روحي و نظرت من بعيدٍ الى حياتي و ياليتني ما نظرت , فما أقبح ما رأيت! وجهٌ شاحب , ملامحٌ حزينة , ضحكةٌ مزيفة دمٌ يغلي غضبا , شرايينٌ ترتجفُ خوفا أن تتفجر قلبٌ مطعون , روحٌ ممزقة , فخناجر الموت لم ترحمها كم أشفقت عليها , تلك الفتاة التي أكونها! + نوشته شده در 2008/1/4 22:2 توسط hardcandy |
قلبم از تابش پُر
چشم هایم برّاق خواب هایم شیرین شعرهایم ساده گفته هایم رنگین و من از خاک زمین خاک ترم!!!!! کوزه ام چشمه آب سفره ام نان جو است و دلم خلوت هر زیباییست... قدمی بنمایید به مهمانی من و برایم با خود تحفه عشق به همراه آرید تا من از باغچه خاطره ها سیب سرخی به شما هدیه کنم که شما دیده نباشید از آن !!!!! آرزویم باغی است که در آن.. خلوت شعرم بشود ناپیدا ... من ولی باغچه ای بیش ندارم که از آن... بوی ریحان و خدا می آید ! و من از آن دلخوش!! خوب هم می دانم حاصل این سفر بی آغاز ختم یک خاطره تلخ و شاید باقی ست..... + نوشته شده در 2008/1/4 22:1 توسط hardcandy |
I think its time to grow up ! It's time to wake up I'm sick of the way you deal with things I'm sick of how you don't care I'm sick of how putting me in the picture is so rare you're hurting me so bad , you make my heart ache you're driving me insane !you're 25 , grow up ! wake up get back to your sanity make up your mistakes its never too late !you're 25 , grow up ! wake up I know you're hurting so bad if you would just take my hand I promise things will get better coz we're in this together !you're 25 , wake up + نوشته شده در 2008/1/4 22:1 توسط hardcandy |
امروز تمام کلمه ها بی معناست , تمام جمله ها بی روح , و تمام گفته هایم نا تمام است... هیچ کلمه ای نمی تواند احساسم را بیان کند !!
از کجا باید نوشتن را شروع کنم؟؟!! می دانم که نه حرف هایم را می شنوی و نه سلامم را پاسخ می دهی ولی من باید بنویسم قلب فشرده ام فقط و فقط با یاد و خاطره تو آرام می شود ... به هر سمت که نگاه می کنم تو را می بینم , حتی زمانی که نیستی بیشتر از قبل تصویرت در ذهن و خیالم مجسم می شود .. دلم برایت تنگ شده... ای مهربان!!!! دلم برای خنده هایت , حرف هایت , اخم هایت و حتی برای غرورت تنگ شده است... تمام وجودم جای خالی تو را احساس می کند و تمام ثانیه هایم یاد تو را بغل کرده اند !! اما تا کی باید با رویا زندگی کرد؟؟؟ تا کی باید انتظار کشید؟؟؟ .. غم تنهایی تا مغز استخوانم پیش رفته است و انگار کالبد زمان را از پلاستیک ساخته اند .. حرکت عقربه های ساعت را کندتر می بینم و سکوت شبهای تنهاییم جای خالی تو را درون رگ های احساسم تزریق می کند .. حتی قناری ها آوازشان ,ناله های غمناکی شده که برایم هر شب می خوانند ... از درد جدایی .. از غم تنهایی .. و گاهی وقت ها هم از امید و آرزو ... + نوشته شده در 2008/1/4 21:58 توسط hardcandy |
here is the thing it's too simple i lost someone that cant be replaced the essence of my life and now i'm all alone dying slowly deep inside my poor mind and organs are begging , shouting !get us out of here we can't take it anymore she contains pain .....nothing can ever embrace + نوشته شده در 2008/1/4 21:57 توسط hardcandy |
it began like any normal day she went home she opened the door they were all in black she wished time would go back her sis huged her she understood what happened to her she tried to convince herself that it wasnt true but reality won,it slapped her and said your mom is dead she didnt know what to do was that even true somebodey slap her,please somebody wake her but nothing happened it was true her life was doomed she started crying , shouting she wished she was dying she went to sleep , god she was hurting so deep coz there was no hand to catch her before bed her mom was dead it began like any normal day it was her last normal day + نوشته شده در 2008/1/4 21:55 توسط hardcandy |
i miss u so much......specially when ur next to me i love u so much........although u never gave me a reason to i need u so much........but unfortunatley ur never their u hurt me so bad.......and the sad thing is that u know that u say all these sweet things.......well talking is really cheap anyway am gonna keep it all in my heart for now am gonna pretend that everything is ok but one day when u realize how bad u were hurting me how painfuly u were killing both of us and decide to fix things its gonna be too late ........coz u already lost me + نوشته شده در 2008/1/4 21:54 توسط hardcandy |
|