|
در میان فرقه های رنــــگ رنــــگ
دین و آیین های هفتاد و دو جنگ من تمسک بر تو می جویم علی می زنم حبل المتین را چنگ چنگ من به آیین های بی پا و اســاس مــــردمــان مـــدعی و نا ســـپـاس می زنــم پا و به سویــت می دوم تا شــوم از بــهترین نـــاس نـــاس از مــیان نادرســـتی و صــــواب مــــــی دهــم ایـــن هـــا جــواب بشنو تا فهمی که بودست این علی تــا کنــی بــــر او شــتــا ب ضــربــه ی شمشــیر او بر عبــدو ود کرد معلوم حقیقت خوب و بد ضربه اش با لاتر از هر انــس و جــن می زند بر هر دهانی قفل رد کنــدن دروازه هــای خــــیبری کی توان شد جز به دستان علی چون علی با حق بود ,حق با علی ست گفته ختم رسل , شاه نبی ست چهره حق با علی روشن شده چهره ی حق با نگاهش منجلی ست چون علی راه و صراط و مقتداست او خودش دروازه علم خداست دســت او آرامــگاه بی کســان مرهمی آرام بر هر مبتلاست گفت احــمد در کنــــار چاه خم این علی مولایتان یا قوم قوم گفت یا رب دوستانش, دوست دار دشمنانش را بکش , در بطن ام مــن هــمانا شــیعه ام با افتـــخار گر خدا خواهد عمل نی در شعار مــن نجاتــم را در او جــوییـــده ام هر خزانی می شود با او بهار... + نوشته شده در 2008/2/12 15:15 توسط hardcandy |
دوستم می داری
چشم هایت گویاست دوستت می دارم لحن حرفم پیداست چشم هامان دور است دستهامان بسته.... و تو را خواستن از معجزه هم سخت تر است! من هوای نفس سینه خود را از تو از شمیم نفست می خواهم. و درونم حسی است که تو تک خالق آن می باشی!! آه از چشمانت برق چشمان تو اما زیباست و چه زیبا مستند.... گویی از می صد ساله گرفتند صفا و خمارند ز هر شاخه انگور که در باغی هست دستهایت سوزان سینه ات گرم تر از خورشید است و دو دستم که ز آرام ترین قله یخ حس سرما به خودش می گیرد آتشی می طلبد آن هم از عمق وجودت که چو فواره یک کوه به آن محتاجم.... + نوشته شده در 2008/2/11 0:10 توسط hardcandy |
نسل ما از خاک است
پدر و مادر ما از یک جنس و زمین خاک تمام شهر است آسمان آبی رنگ همه جا سایه خورشید یکی است همه جا بوی علف رنگ سر سبز خدا را دارد. لاله ها سرخ و سفید و درختان عاشق و هوای نفس آدمیان مشترک است. طرد اندام تو با من مأنوس و تو با چهره من همزادی... هوش را کاری نیست بهر تمییز دو آدم از هم! رگ آبی رنگم پر از سرخی خون بشر است. قفس سینه من حامل قلب تو و کل زمین و نخواهم دانست!! که چرا خالق, من خالق تو قلب ما را به اسارت داده؟؟؟!! قلب ما در قفس سینه و در بند رگ است.. تا ابد تا پایان تا زمین جاوید است.... تو ز دستانم دور پشت صد مرز غریب و من این جا هر شب خواب دیدار تو را می بینم آآآآآه.... از دست بشر!! آآآآآه.... از دوری تو!! آآآآآه.... از حسرت عشق!!,,,, سینه سخت زمین به هزاران تکه در حصاری است که از آن بوی حبس ,تا روز ابد می آید!! باز باید گریه.. باز باید فریاد.. باز باید پرسید.. دوری من از تو تا قیامت یا کی؟؟؟!! و چرا کوره احساس من و تو باید با یخ فاصله ها و به شلاق زمین, گیر بشر خواب شود؟؟! من و تو قاصد پیغام هزاران عاشق و هزاران مستیم که به امید کمی آزادی و رهایی از مرز منتظر آماده ست.. بازوان من و تو خسته از بند خطوط از سر خط باید نبض آغاز کنیم!! مرزها را باید بشکافیم به نور پاره من باید کرد هر چه نقشه ست و خطوط!! و من از غرب زمین و تو از شرق بیا ! روز آزادی وصل من و توست......... + نوشته شده در 2008/2/4 13:1 توسط hardcandy |
چه کسی می داند ؟
چه کسی می خواند؟ مرگ دل را چه کسی می فهمد؟ رهگذر را چه کسی رام نگه می دارد؟ و از آن سوی نسیم چه کسی با دم مستانه پلی می سازد؟ باز هم سایه عشق خبر از مرگ دلی می آرد خبر از سینه غمگین کسی می یارد سخن از بیش و کم آآآآه اسیری به کفن می آرد همه جا تاریک است.. سرد و تلخ و خاموش همه جا بی رنگ است و در این تاریکی من به دنبال دلم می گردم دل من گم شده است و سر کوچه او من پیامی دادم دوستت دارم "" او "" و دلم را دریاب که من از مرگ دلم می ترسم.... + نوشته شده در 2008/2/2 21:57 توسط hardcandy |
سلام!!! سلام به همه دوستهای خوبم سلام به همه اونهایی که تو نوشتن این وبلاگ تشویقم کردند و می کنند, امروز صبح وقتی داشتم پیاده روی می کردم یه موضویی به ذهنم رسید که شاید خیلی از شماها قبل از من بهش فکر کرده باشید ...یه سؤاله ..یه سؤاله ساده ..ولی جوابش نمی دونم چقدر می تونه ساده باشه !!.. من این سؤال رو می پرسم و از همتون می خوام که جواب بدید ... "زیباترین" و" زشت ترین یا بدترین" لحظه زندگیتون کی بوده؟؟ سؤال سختی نیست فقط یکم باید فکر کرد ....خوب!..من خودم شروع می کنم .. زیباترین لحظه: برای من زیباترین لحظه توی روزی بود که رفتم خونه "او" ..هنوز یادمه , از دور دیدمش..وای!چقدر زیبا بود ..چه جذبه ای داشت.. از خودم خجالت کشیدم ..نمی تونستم سرمو بیارم بالا ..نمی تونستم نگاش کنم .. همش تو فکر این بودم که منو خوشگل میبینه یا نه؟!..به من افتخار میکنه یا نه؟!..اصلا منو دوست داره یا نه؟!..سؤاله آخری باعث شد تمام صورتم پر اشک بشه .. بعد با خودم فکر کردم, مگه اون دعوتم نکرده پس حتما دوستم داره .. یکم آروم تر شدم ..نمی تونستم بهش نگاه کنم سرمو انداخته بودم پایین و آروم آروم می رفتم جلو .. وقتی نزدیکش رسیدم ..انگار اون سرم رو بلند کرد ..چه شکوه و عظمتی داشت .. اشکامو پاک کردم و دستامو بردم بالا تا بهش نزدیک تر بشه ..چشم هامو بستم و تو اون لحظه فقط یه چیز رو بهش گفتم ... خدایا ممنون که منو به خونت دعوت کردی ...واین زیباترین لحظه زندگیم بود و خواهد ماند .. بدترین لحظه: برای انتخاب این لحظه خیلی فکر کردم .. نمی خوام بگم که لحظات بد زیاد داشتم ولی ما انسان ها اینجوری هستیم لحظه های خوب زود یادمون میره ولی لحظه های بد رو تو ذهنمون حک می کنیم ... خوب .. فکر می کنم اگه بخوام بد ترین رو انتخاب کنم .. خبر بیماریه یک عزیز بود .. و بعد.. خبر ابدیت آن .. و از همین جا بهش میگم .. ای رفیق نیمه راه ... باوفای بی وفا...فرشته من .. ابدیت مبارک!
+ نوشته شده در 2008/1/31 11:49 توسط hardcandy |
یکی از فلاسفه معاصر که اسمش یادم نمیاد میگه: "به من پول و امکانات بدین،در مدت چند سال اثبات میکنم که آب در صفر درجه جوش میاد و در صد درجه یخ میزنه!..مردم به این اثبات عقیده پیدا میکنند اما هیچکس برای جوش آوردن آب اونو توی یخچالش نخواهد گذاشت!..." در ادامه به این صورت اشاره میکنه به اختلاف بین عقیده و باور..و اینکه مردم به خیلی چیزا عقیده دارن که باورش ندارن... در مورد مفهوم عشق ،اونهایی که بهش عقیده هم ندارن،اونو با دلایل منطقی و وجودی رد میکنن... بقیه که اکثریتو تشکیل میدن کسایی هستن که بهش اعتقاد دارن اما باورش ندارن!...اعتقادشون حکم میکنه که عشقو یه حادثه بدونن که میشه جلوشو گرفت،فراموشش کرد،کنترلش کرد،هدایتش کرد و ... ولی اونایی که از پس این اعتقاد به باور عشق رسیدن از کجا اومدن؟تا حالا کجا بودن؟دنیا رو چه شکلی میبینن؟رنگاروچه رنگی میبینن؟ خودتم میدونی که فقط یه عاشق ،عشقو باور داره..درواقع برای باور عشق راه دیگه ای نیست..نه معلومه کی یخ میزنه،نه معلومه کی به جوش میاد... واسه اونا دیگه عشق یه اتفاق نیست..یه موجود زندس که به دنیا میاد...زندگی میکنه...میمیره! اونا عشقشونو مثل پاره تنشون دوست میدارن و تا پای جونشون! واسه زنده موندنش تلاش میکنن...باهاش زندگی میکنن و میمیرن... دسته اول بهشون میگن دروغگو...چون اساسا چنین حقیقتی رو نمیپذیرن.. دسته دوم بهشون میگن دیوونه چون یکیو میبینن که با خودش حرف میزنه،راه میره، میخنده و اشک میریزه و ...و بعضا دلشون واسش میسوزه!! ودسته سوم بهشون در سکوت نگاه میکنن و لبخند میزنن یعنی: "میفهمم... میفهمم داری چه حالی میکنی..."...و به حالش قبطه میخورن ... + نوشته شده در 2008/1/30 13:5 توسط hardcandy |
امروز دلم هواى يكى رو كرده, نمى خواد اسمش رو بگم, اونيكه بايد بفهمه فهميده!! از صبح كه بيدار شدم احساس كردم هواى اتاقم اكسيژن نداره, پنجره رو باز كردم و يه نفس عميق كشيدم..هوا يه كم سرد بود وشبنم ها روى شكوفه هاى درخت با ساز باد مى رقصيدند,,ساده و بى ريا!! + نوشته شده در 2008/1/29 13:34 توسط hardcandy |
امشب به دنبال خدا مى گردم, به دنبال گم شده ام, حتى سايه اش سنگين شده است , وجودم نگاهش را جستجو مى كند, صدايش مى كنم ولى انگار صدايم را نمى شنود, حتى گريه هايم را نمى بيند.. + نوشته شده در 2008/1/27 17:4 توسط hardcandy |
من امشب سخت مدهوشم!!
تمام چشم من زخمی تمام قلب من مجروح و روحم را نمی بینم مگر در بستر مردن.. نمی دانم چرا امشب گره کرده شادی سخت مشتش را و می کوبد به روی سینه ام سنگین؟؟! فضا بسیار آرام است ولی در قلب من شورش نمی خسبد به روی بالش سازش!! و دستانم برای کاغذی کاهی و یک دانه قلم از جنس آرامش نمادی گشته از خواهش! ندارم جرأت گفتن! ندارم فرصت خواندن! ولی شعرم!! غبار دیده ام را پاک خواهد کرد.. و ابیاتم اگر چه وزن را خالی است ولی احساس را گویاست! و حرفم را نمایش می دهد رسوا..... به خود می گویم ای مدهوش!!! نفس را حبس می باید نمی باید نفس را ریسمان بسته به عمق چاه دل آویخت.... + نوشته شده در 2008/1/24 23:16 توسط hardcandy |
I took a long walk at the sea I looked at it and asked ?Will I ever be free No answer was given I was by my anger so driven That I didn’t realize that for freedom I needed to be forgiven !God I was just a kid !And I did what I did !I’m sorry! If am not what u wanted !If am not what u expected But by my mistakes for so long I’ve been haunted !!So I guess I’ve been well punished !All I want from u is to know that am different :To look at me and say (!It’s ok no one is perfect) ........And then I might have the freedom I always wanted + نوشته شده در 2008/1/21 17:11 توسط hardcandy |
|