|
دوستی آیینه ای است
صاف و پاک و خالی از دغدغه ها خالی از غم های زیبای غرور خالی از سرو صدا دوستی چشمه سرد و خنکی است به لطافت نسیم و به سبزی بهار و به خوش بویی یک بوته گل دوستی سرو بلندی است به پهنای بحار سایه دارد به اندازه عشق ریشه دارد به اعماق وجود دوستی .. شاپرک شیطانی است می آید همراه روز می رود همراه باد می برد عشق و محبت با خود دوستی اسب نجیبی است به سپیداری برف و کتابی است پر از رمز و رموز دوستی قطره اشکی است می گریزد از رخ گونه یار به پهنای زمین دوستی وصلت یک درخت پیر با عروس فصل هاست با خدای خوبی هاست با صدای خنده هاست با نوای گریه هاست با شکار لحظه هاست با پیام باد هاست با شکوه جلوه هاست با کلید روشن خوشبختی در میان لاله هاست.. + نوشته شده در 2008/3/18 11:51 توسط hardcandy |
+ نوشته شده در 2008/3/13 21:39 توسط hardcandy |
روزها مى گذرد,ماه ها مى گذرد و سالها مى گذرد کجایی؟؟؟!!!! + نوشته شده در 2008/3/12 13:20 توسط hardcandy |
دوستت می دارم + نوشته شده در 2008/3/11 14:13 توسط hardcandy |
I`m thinking, dreaming Conscious of you Feeling, knowing That i love you I`m sensing, seeing How you love me Wishing, hoping That you want me I`m noting , minding How i heed you Contemplating that i need you I`m witnessing Through waves and oceans How you govern My emotions No thought i have Exists above you In my heart i know I love you + نوشته شده در 2008/3/9 19:48 توسط hardcandy |
تو برو ضربه ات کاری بود دل من سخت شکست و چه زشت به من و سادگی ام خندیدی به من و عشقی پاک به من و قلبی یتیم که خیالم می گفت تا ابد مال تو بود تو برو برو تا راحت تر تکه های دل خود را آرام سر هم بند زنم....... + نوشته شده در 2008/3/3 14:50 توسط hardcandy |
نمی دانم چرا از خنده هایم گریه می ریزد!
و غم در چشم من آهسته می خیزد و رویای سپید آرزوهایم دو دستش را به دامان سیاه شب می آویزد! نمی دانم چرا خوابم نمی آید! زمان را حس نمی آید! مکان را جا نمی باشد! و حالم را نمی دانم چرا درکی نمی آید!! نمی دانم چرا بی جان دو چشمم پلک هایش را نمی بندد, نمی خوابد نمی دانم چه ها خواهم از این دنیای بیهوده از این بازار بی توشه از این آبادی ویران و باغی سخت بی باران نمی دانم چرا مرگم نمی آید! و من مشتاق او هر شب دو دستم باز می ماند...! نمی دانم چرا امشب برایت نامه باید گفت! نمی دانم چرا قلبم طپش را تنگ تر کرده برای سینه ام با مشتی از غم ها به سختی سنگ می کوبد! نمی دانم نمی دانم... ولی می گویمت آرام عزیز قلب من بودی و هستی تا زمان باقی است.. و تا روز صفیر سور اسرافیل تو را می بویمت هر شب تو را می خواهمت هر روز برایت رازهایم را مروری می کنم .... آری عبوری می دهم ....آری به روی دفتر شعرم و احساسی که بخشیدم تو را ! آن روزها هر روز برایت نامه می گفتم برایت شعر می خواندم برایت عکس هایی از صمیم قلب به اشعاری مزین کرده می دادم تو را می گفتمت , آری بمان باقی بمان روشن برای خود برای دیده های من.. تو را مهتاب می خوانم تو را از آب می خوانم تو را می خواستم باشی کنار بسترم هر شب و بی تردید و دور از شک تو را از خواب می خوانم و می دانم نمیمیری و می دانم که حرفت را تو هرگز پس نمی گیری ولی من باز دلتنگم! + نوشته شده در 2008/2/26 0:33 توسط hardcandy |
|