|
أريد ان أقولها و بصوتٍ عال
أريد أن أكسر كل الحواجز التي بنيتها طوال سنين أريد أن أتنفس الحرية أريد أن أقتل الصمت الذي عذبني و أدفنه في قلبي .... أريد أن أمسك القلم و أكتب على كل لوحات العالم إني أكرهك !!! أكره اليوم الذي قابلتك فيه أكره الطريقة التي أحبك فيها أكره يدك الباردة عندما تلامسني ! أكرهك و أشفق عليك قبل أن أشفق على نفسي ! .... كل شئٍ يتغير يا حبيبي و ها أنا اليوم ... إمراة محطمة أحاول أن استرجع قليلاً من كرامتي و أريد أن أقولها و بصوتٍ عال أكرهك .... + نوشته شده در 2008/4/19 17:27 توسط hardcandy |
عشق را فلسفه ایست
که نداند سقراط !! و نبرده ست به ماهیِّت آن هرگز پی.. چون که در عقل نگنجد وصفش و نیاید به زبان شرح وجودش آسان عشق یک ساده ی سخت است که انسان تا حال به رموزش نتوانسته کند ره پیدا.. من ولی می دانم عشق در خانه دل جا دارد عشق را می باید جستجو کرد به بازار قلوب باید از رود محبت رد شد و به بیداری شب عادت کرد باید از چشمه احساس وضویی طلبید و به سجاده سبز غربت به جماعت با گل رو به شبنم به نمازی بنشست!! + نوشته شده در 2008/4/18 15:5 توسط hardcandy |
ترس آینده مرا می گیرد
که چه ها خواهد شد؟؟!! دل غمگین می ماند یا رها خواهد شد؟! شوری از پنجره بر من شورید با خود آورد هراس تو دگر خواهی دید که قضا خار جفاست یک منادی خندید نه !! خدا... قهقهه زد که جوانی , خامی.. با کلامش طعنه زد پیش رویم راهی است من ندانم به کجاست می رود سوی سراب یا که میعاد خداست؟؟! + نوشته شده در 2008/4/15 0:30 توسط hardcandy |
در اتاقم هر شب می شود زمزمه ای بین من , کاغذ, خط می رود همهمه ای آخرش من هستم فاتــــــح این بازی می شوند آخر سر همگیشان راضی قلمی می خیزد بر دستانم باز می نویسد از دل می کشد از پرواز... + نوشته شده در 2008/4/10 13:49 توسط hardcandy |
+ نوشته شده در 2008/4/6 13:13 توسط hardcandy |
قصه ای خواهم گفت
نه دروغ است نه زشت در زمین باغی بود پر گل , همچو بهشت نام باغم را من , می گذارم تقدیر چون که آن باغ شده, چند وقتیست اسیر....... مردمان می گویند قصه باغم را از خودم شیرین تر ناله داغم را روزگاریست که باغ چون اسیر است به دیو خبری از گل نیست.... آخر قصه من راه برگشت گل است رفتن دیو خبیث آن هم از باغ دل است.... + نوشته شده در 2008/4/5 0:20 توسط hardcandy |
من از تبار خونم
نه از دیار خواهش مشتان من اراده نفرین به هر چه سازش!!!!! + نوشته شده در 2008/4/2 16:1 توسط hardcandy |
برای سلامتی یکی از دوستانم دعا کنید ...
زود بیا !!! .... منتظرتم. + نوشته شده در 2008/4/1 14:2 توسط hardcandy |
It was a dark night just me and my lonley heart I cried 'n cried 'n cried wishing for the rain to fall hoping it can erase it all cause am so sick of feeling angry so tierd of crying and cause from inside my heart is slowly dying people look at me and see me smiling how pathetic they are for beleiving that a smile means am fine !am anything but fine .and no one knows it but me !?god will i ever be free ?of my past ?and for how long will this pain last !cause am at the edge of loosing it ...... the moment i lose it ,it's the moment my heart dies ,the moment i give up hope ........and its the moment i grab a knife and end this miserable life + نوشته شده در 2008/3/29 22:41 توسط hardcandy |
برای من این زندگی خیلی عجیبه!! ... همیشه وقتی که احساس می کنی که یه نفر رو پیدا کردی که می تونی باهاش راحت حرف بزنی .. می تونی دوسش داشته باشی .. می تونه درد و دلات رو گوش کنه.. می تونه تو رو به شهر شادی و امید نزدیک تر کنه .. .. .. ..... یه تیر از دور میاد و وسط قلبت رو نشونه میگیره و تو رو ازش دور می کنه .. عجیبه,,.. نه؟؟!!
این زندگی واقعاً بی وفاست .. قبلاً فکر می کردم که زندگی یه بازی هست و باید با تمام وجود این بازی رو ادامه داد و برد .. ولی حالا می دونم که بازی هست ولی یه بازی شانس دار !! یه بازی ای که فقط با شانس می تونی ببری .. عقل و اراده و استواریت اصلاً نمی تونه باعث بشه که برنده شی .. فقط به تو فرصت بازی بیشتر رو میده و تو رو تو امید و به انتظار یه شانس خوب میذاره .. برای من این زندگی خیلی عجیبه!!! + نوشته شده در 2008/3/29 16:14 توسط hardcandy |
چه ملال انگيز است چه ملال انگيز است چه ملال انگيز است چه ملال انگيز است چه ملال انگيز است + نوشته شده در 2008/3/28 1:10 توسط hardcandy |
از کجا باید بنویسم؟؟؟
از آغاز زندگی ام یا از پایانش؟؟؟ آغاز زندگی ام , آغاز پایانی بود که با تمام درد و غمش مرا احاطه کرده است .. و پایان آن , مرگی به سردی یک دل غمگین و تنها در انتظارم.... + نوشته شده در 2008/3/27 21:10 توسط hardcandy |
من وقاری دیدم
بر باغی پر یاس به دو چشم پر اشک و دلی پر احساس گویی از راهی دور می دهم دست به او یا که در خوابم من می شوم مست ز او من هوا را با خود می برم, می بلعم یا که از شوق زمین من به خود می گردم روزگاریست که من پی او می گشتم وای از دست غرور او کنار دستم...... + نوشته شده در 2008/3/25 14:11 توسط hardcandy |
+ نوشته شده در 2008/3/23 23:59 توسط hardcandy |
|