تبليغاتX
HÅRÐÇåñÐ¥ - کاش هنوز داشتمت...

HÅRÐÇåñÐ¥

 

28/5/2002on that date everything changed,on that date a new life of mine began,a life of misery,pain,agony and emptiness

I can't even remember how it feels to be really happy,the pure happiness.every year passes and when I start thinking

that things are getting better,thate date comes and my wounds re-open and all the memories flash infront of my eyes

OH GOD!why cant we just delete that date of our calender?!maybe coz pain teaches us so many things,  maybe so i

always remember to aprecciate people before losing them,coz on that

date i lost a freind,a sister,a daughter, on that date

the world lost an angel,on that date i lost my mother

 

 

شش سال پیش مثل امروز تو رفتی .. رفتی اون دور دورا .. رفتی و منو تنها گذاشتی ..نمی دونم چه جوری دلت اومد!!! .. می دونستی چقدر دوست دارم ..می دونستی که شبا مثل بچه ها باید قبل از خواب می اومدی بوسم می کردی تا خوابم ببره .. ولی باز هم رفتی ..! ولی میدونی الان شش ساله که تو رفتی و من هنوز هم باورم نمیشه که تو دیگه نیستی و نمی تونم ببینمت ..هنوز شبا چشمامو می بندم و میگم شاید این یه کابوس باشه ولی چشمامو که باز میکنم میبینم باز هم نیستی ..

دلم برات خیلی تنگ شده.. برای خنده هات,برای نوازشات,برای صدای نازت,برای حرفات ,اصلا دلم برای اذیت کردنت تنگ شده,سر به سر گذاشتنت,دلم برای بوسیدنت تنگ شده.. بعضی وقتا برای یه لحظه فکر می کنم که " خدایا.. آخه چرا.....؟؟"ولی زود یادم میاد که بهم میگفتی نباید به خدا اعتراض کرد .. منم زود حرفمو پس میگیرم و میگم: خدایا شکرت ...

می دونی هنوز روز تولدت یادمه .. کیک نمیارم ولی عکسای اون جشن تولدایی که با هم می گرفتیم رو در میارم .. عکس اون کیک های خوشمزه ای که درست میکردی .. عکس اون کیکی که خواستم برات درست کنم ولی شبیه همه چیز شد جز کیک... ولی تو خوردیش!!!!! یادته؟؟ من که یادمه ..   هیچ وقت هم از یادم نمیره ...

ولی حالا من شش سال بزرگ شدم الان دیگه بلدم کیک درست کنم به خوشمزگیه کیک های تو نمیرسه ولی حداقل خوردنیه!!

تازه..الان اینقدر عوض شدم که هر کی منو میبینه میگه چقدر شبیه توام...باورت میشه؟؟! ....ولی من کجا و تو کجا؟؟..یادته بچه بودم همیشه ازت می پرسیدم کی خوشگلتره من یا تو ..آخه از رنگ چشات حسودیم میشد !! تو هم به من میگفتی تو!!... اون وقت خیلی خوشحال میشدم..

 

کاش میشد اون روزا برمی گشت .... اون روزایی که تو رو داشتم !!!!

 

 

پ.ن: هر کسی بخواد هم روحش رو شاد کنه و هم من رو .. زحمت یک فاتحه رو بکشه ... ممنونم .

 

+ نوشته شده در 2008/5/28 0:20 توسط hardcandy |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک



My old Candies

آبان 1387

مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386



My Friends

ashimashi
در كوچه هاي شعر گناباد
الف رها
Concealed eye secrets
ترانه های سرزمین مادری ام
یه فنجون قهوه داغ
صید قزل آلا در مدرسه
سیب زمینی نوشت
شب نویس
اشکان
سورنا
تراوشات يک ذهن مه آلود
پسر یخی
زين پس به جای
GLASS EYES
سیب تلخ
حسرت اشک
نفرین به دل ساده
حضرت عشق
دِلى
ترديد خاكسترى
دستمان به ماه نمی رسه
خزان ارزشها
دست نوشته های یک سادیسمی
شمیم کوثر
کافه ای در انتهای روز
نوشته هاي يک انسان


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS