|
وداعت می کنم بابا وداعی در غروبی سرد چشمهایم پر غم و نمناک گفته بودی قلبم از سنگ است آری سنگ اما پاک ببین ای آشنا دریای آب را که با هر موج خود با صد هیاهو دست بر موهای نرم دختر ساحل چگونه می کشد؟؟!! بنگر! و ساحل سخت خاموش است نه حرفی, نه صدایی ,و نه غوغایی نه از این عشق آهنگی , نه آوایی ببین! ساحل چه خاموش است آه آن مظلوم .... در دیار عشق ورزان هم فراموش است. آخر او از این همه نیرنگ چیزی نمی داند و در سکوت بوسه ای بر گونه امواج می راند !! که می فهمد ؟ که می داند؟ وداعت می کنم بابا به پشت سنگر سینه دل من کشته ای دارد! برای سینه ام تابوت می خواهم.. وداعت می کنم بابا وداعی در غروبی تلخ با نگاهی سرد نمی دانم سرانجام دلم با کوله بار غم چه خواهد بود؟؟؟ ولی افسوس .... می دانم که حتی صد نگاه پر ز لبخندت براو مرهم نخواهد بود ... وداعت می کنم بابا ...............
_ همه چی تموم شد.. همه امیدهام ,همه آرزوهام ,همه خواسته هام, همه دعاهام, همه خنده هام ,همه نوشته هام, همه شعرهام ,حتی اشک هام هم داره تموم میشه.... فقط من موندم و بغض و این زندگی !! که اگه ایمانم به خدا نبود خودم تمومش می کردم ..... ــ از همه دوستام که تا اینجا با من بودن و دعاهاشون و محبت هاشون به من امید می داد متشکرم ... حمید, آرزو, راما, رضا, فرزاد, غریبه, بهار ,تردید و ... همتون رو خیلی دوست دارم و همیشه بیادتونم .. ولی من خودم رو گم کردم ..یه آدم دیگه شدم حتی نمی دونم این آدم چی دوست داره چی دوست نداره, تا وقتیکه که خودم رو پیدا کنم چیزی برای نوشتن ندارم پس دلیلی هم برای وجود این وبلاگ نیست !! خداحافظ.................................................................. + نوشته شده در 2008/10/25 0:31 توسط hardcandy |
|